X
تبلیغات
تازه‌های رواندرمانی و روانپویشی - نیچه و درباره يِ زناشويي و فرزند(کتاب چنین گفت زرتشت با ترجمه داریوش آشوری)

تازه‌های رواندرمانی و روانپویشی

مصطفی محمودی قهساره

نیچه و درباره يِ زناشويي و فرزند(کتاب چنین گفت زرتشت با ترجمه داریوش آشوری)

برادر، مرا تنها از تو پرسشي ست و اين پرسش را چون ژرفاسنجي به روان ات در مي افكنم تا بدانم چه مايه ژرف است.

جوان اي و آرزويِ همسر و فرزند داراي. امّا از تو مي پرسم: آيا چنان مردي هستي كه آرزويِ فرزند را سزاوار باشد؟

آيا پيروزمند، فاتحِ خويش، فرمان روايِ حواس، و سرورِ فضيلت هايت هستي؟ از تو چنين مي پرسم.

يا آن چه از نهفتِ آرزوي ات زبان مي گشايد حيوان است و نياز؟ يا تنهايي؟ يا ناسازگاري با خويش؟

مي خواهم پيروزمندي و آزادي ات را شوقِ فرزند باشد. بهرِ پيروزمندي و آزاديِ خويش مي بايد يادمان هايِ زنده بنا كني.

مي بايد برتر و فراتر از خويش بنا كني. امّا نخست خود مي بايد بنا كرده شوي، با تن و رواني سازوار.

نه تنها چون خودي را، كه برتر از خودي را مي بايد فراآوري. باغِ زناشويي درين كار تو را يار باد.

تني والاتر مي بايد بيافريني، جنبشي نخستين،‌چرخي خودچرخ: آفريننده اي مي بايد بيافريني.

من خواستِ دو تني را زناشويي مي خوانم كه كسي را مي آفرينند از آفرينندگانِ خود بيش. آن چه من زناشويي مي خوانم، ‌احترامِ اين دو تن است به يكديگر در مقامِ خواستاران چنين خواست.

اين باد معنا و حقيقتِ زناشويي تان، امّا، ‌دريغ، ‌چه بنامم آن را كه بس ـ بسياران، ‌اين زايدان، ‌زناشويي مي نامند؟

واي ازين جُفت شدنِ مسكينيِ روان! واي ازين جفت شدنِ پليديِ روان! واي ازين جفت شدنِ آسودگيِ نكبت بار!

اين ها همه را از زناشويي مي نامند و بر آن اند كه پيوندِشان را در آسمان بسته اند!

امّا، ‌من دوست نمي دارم اين را، اين آسمانِ زايدان را! نه،‌ دوست نمي دارم اينان را، اين جانورانِ به دامِ آسمان اوفتاده را!

دور باد از من آن خدايي كه لَنگ‌ـ لَنگان برايِ فرخنده خواندنِ چيزي م يآيد كه خود نپيوسته است!*

بر چنين زناشويي ها خنده مزنيد! كدامين فرزند را دليلي برايِ سرافكنده بودن از پدر و مادرِ خويش نيست؟

اين مرد به چشم ام ارزنده آمد و برايِ معنايِ زمين پُخته. امّا چون زن ـاش را ديدم زمين به چشم ام خانه يِ ياوگي ها آمد.

آري، چون يك قدّيس و يك ماده غاز با يكديگر پيوند بندند، مي خواهم زمين از رعشه به خود بلرزد.

اين يك پهلوان وار به جُست ـ وـ جويِ حقايق رفت و سرانجام دروغِ كوچكِ آراسته اي به چنگ آورد و آن را زناشوييِ خود مي نامد!

آن يك در داد ـ وـ ستد دورانديش بود و در گُزينش بهگُزين. امّا سود و سرمايه را همه بر باد داد و آن را زناشوييِ خود مي نامد!

آن يك كنيزي مي جست فرشته خو. امّا يكباره خود غلامِ زني شد. و اكنون بر اوست كه فرشته خو شود!

خريداران را همگي پرواگر يافته ام و همه چشماني تيز دارند. امّا زرنگ ترينِ شان نيز زنِ خود را سربَسته مي خرد.

آن چه شما عشق مي ناميد، ‌ديوانگي هايي ست كوتاه و زناشويي تان حماقتي ست دراز، پايان بخشِ اين ديوانگي هايِ كوتاه!

عشقِ شما به زن و عشقِ زن به مرد،‌ اي كاش همدردي با خدايانِ  دردكش و پنهان بود! امّا از همه بيش كششِ دو حيوان است به هم.

باري، بهين عشق هاتان نيز جز حكايتي شورانگيز و شَر ـ وـ شوري دردناك نيست. حال آن كه عشق مشعلي ست كه مي بايد روشنگرِ راه هايِ بالاترِتان باشد.

بايد به فرا و ورايِ خويش عشق ورزيد! پس، نخست عشق ورزيدن آموزيد! و بهرِ اين مي بايد جامِ تلخِ عشقِ تان را بنوشيد!

در جامِ بهين عشق ها نيز تلخي هست. و اين سان شوق به اَبَرانسان را برمي انگيزد. اين سان در تو،‌ اي آفريننده، تشنگي مي انگيزد.

تشنگيِ آفريننده؛ خدنگي و اشتياقي به اَبَرانسان: هان،‌ برادر، اين است خواستِ تو از زناشويي؟

مقدّس باد چنين خواست و چنين زناشويي.

چنين گفت زرتشت.

*«گفت از اين جهت مرد پدر و مادرِ خود را رها كرده به زنِ خويش بپيوندد و هر يك تن خواهند شد[...] زيرا اينك اجرِ شما د رآسمان عظيم مي باشد.» « انجيل متّا» 6: 21ـ23.

+ نوشته شده در  جمعه 1390/02/30ساعت 22:5  توسط مصطفی محمودی قهساره  |