به یاد باران
دیشب .... این متن رو از کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دوسن تگزوپه ری برگردان احمد شاملو
برام پیام فرستاده بود:
صدای پایی را می شناسم که باهر صدای پای دیگری فرق می کند: صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت تا سوراخ قایم بشم، اما صدای پای تو مثل نغمهای مرا از لانه ام می کشد بیرون. تو تا زنده ای نسبت به اونی که اهلی کرده ای مسئولی، تو مسئول گلتی ....
به یاد «باران» افتادم، او بود که این کتاب را برام آورده بود که بخونمش و من برای دومین بار بود که اونو می خوندم الان خیلی پشیمانم که اون کتاب رو بهش برگردوندم. نه این که منظورم عدم رعایت امانتداری باشه. اون کتاب هایی دیگه ای هم پیش من داره. اما دوست داشتم این کتاب را از جانب اون توی قفسه کتاب هام داشته باشم. جالب بود بار َآخر روی برگه ای برایم نوشت «امروز به قصه من گوش می کنی، فردا چو قصه مرا فراموش می کنی» ولی این فرافکنی او به من بود و در واقع همانندسازی فرافکنانه. این را گفته بود که با خیال راحتر بتونه فراموش کند.
مصطفی محمودی قهساره